تبلیغات
شنیدنی
صدا و تصویر مظفرالدین شاه _ نخست وزیر شاه قاجار - وزیر امور خارجه شاه قاجار _آخرین خبرها از دنیای رادیو - آشنایی با رادیوهای جهان در وبلاگ  شنیدنی  ...... وبلاگ شنیدنی را هرروز ببینید و بشنوید
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

نقلی از دلدادگی

برهه های مختلف در طول حیات رادیو سبب شکوفایی های زیادی شده است. نویسندگان تلاش کردند تا با بهره گیری وقایع جاری ترسیمی در حوزه فرهنگ شفاهی داشته باشند. کسانی که جنگ را ندیده اند ، ترسیمهای قابل تری از زخم خوردگان جنگ داشته باشند واینک شاهد بروز چنین ارتکاباتی هستیم متنی برگرفته از داستانی حقیقی با صیقل قلم نویسنده ایی قابل ، می تواند تاثیر مناسبی بر روی افکاربگذارد اجازه دهید متنی را که به رشته تحریر در آمده و سپس در قالب نمایش به مخاطبان ارایه شده خدمتتان عرضه نمایم .

در خاتمه بی شائبه از نویسنده محترم این اثر برای ارسال این مطلب تشکر و قدردانی می کنم.و خوشحالم که تا این لحظه هزاران مراجعه کننده به مطلب مذکور رجوع کردند. امیدوارم خاطرات بیشتری را به رشته تحریر در آورند .

انشالله 

در خاتمه عرض می شود نگارش دیگری با سبک و سیاق متفاوت برای مخاطبان درمحیطی مجزا مهیا شده که اگر علاقمند باشند می توانند مراجعه فرمایند.

در قربت ابدی

بازنویسی یک داستان واقعی

 

ساعت دو بامداد. منطقه عمومی بیت المقدس. لحظه ، لحظه آغاز عملیات ، معبرها پاک شده بود اما ...

یکی داد زد حاجی اینجا که هنوز سیم خارداره ، حاجی گفت : آرومتر ، عراقیها گوشاشون تیزه ...

هرکسی می دونست که منتظر موندن یعنی شکست عملیات ، همه مطمئن بودن که نمی شه از نو شروع کرد وقت نبود و کار باید انجام میشد، خیلی ها به این فکر کردن که باید یه پل انسان بزنن به اوون ور ولی هیچکس جرات گفتن نداشت ، اگه اسم رفیقش در میومد چی؟ اگه اسم اوون رفیقش که مادر قبل از سفر بهش سپرده بود ، همون که گفته بود پسرم جون توءُ جون این پسر ما ، اگه ...

سخت بود ، حاج قاسم بالاخره سکوت رو شکست، همه داشتن نور بالا می زدن ، یعنی نوبت ما شده؟ اونجا دیگه قصه گربه صفتی و بخل و کینه و حسد و این چیزا نبود ، اونجا هیچکس چیزی بالاتر از اوون یکی نداشت که بهش حسادت کنند، اونجا همه لباس خاکی پوشیده بودند و کلاه سرشون بود و پوتین هاشون رو محکم بسته بودند، اونجا هیچکس به فکر گل زدن خودش نبود، خیلی پریدن هوا که من ، نه من ، حاجی من ، منو یادت رفت ، حاجی من که قدقد می کنم برات ، تخمای درشت می کنم برات ، همه خندیدن ، پسر الان وقت ادا در آوردن نیست ، حاجی پس کی وقت ادا در آوردنه؟ الان وقتشه دیگه ، حاجی جون! منو نگاه کن ، ببین ، من دارم نور بالا نمی زنم؟ حاجی تو رو به مولا ، ببین منطقه روشن شده از نور منه که همه جا روشنه ...

راست می گفت منطقه روشن بود ، نور منورای عراقی همه جا رو روشن می کرد ، هر لحظه ممکن بود لو برن ، توقف تو برنامه شون نبود، یکی داشت تو دلش می گفت بازم اشتباه ، بازم اشتباه ، یکی داشت خدا رو صدا می کرد ، یکی داشت با خودش فکر می کرد نکنه راه و اشتباه اومدیم ، اما خیلی ها داشتن فکر می کردن قرعه به اسم کی میوفته ، قرعه انداختن ، اولی حاجی بود، حاجی اشتباه شده ، حاجی داری پارتی بازی می کنی؟ حاجی آخه تو که امشب نور بالا نمی زنی ، شاهد و ببین داره نور بالا می زنه ، حاجی سرشو بلند کرد ، یه نگاه به چشمهای شاهد که شرمزده اما هنوز مصمم داشت اصرار می کرد ، کرد و گفت : بچه عجب پررویی...

شاهد ساکت شد، باشه 4 تا دیگه باقیه ، این نشد یکی دیگه، خدا با منه ، حتما اسمم در میاد ، حاجی یکی یکی اسما رو در میاورد ، و هیچکدوم اسم شاهد نبود که نبود ، یاد ابراهیم می افتاد آدم ، شاهد چطور می خوای اسماعیلتو ذبح کنی؟ سخت بود ، قلب شاهد داشت تند تر از قبل می زد، ترسیده بود؟ نه ترس نبود اسم این حال ، چطور باید می زاشتو میرفت ، گاهی قدرتی برای گذاشتن و رفتن لازم است که برای ماندن و استوار ماندن لازم نیست ، گاهی برای رفتن جنگیدن سخت تر است تا برای ماندن مبارزه کردن، وقتی مجبوری بروی وقتی مجبوری بگذاری و بگذری قصه خیلی سخت تر می شود ، سخت تر از آنکه تصور کنی ، وقت ماندن دلخوشی به آنچه که با تو می ماند ، اما وقت رفتن هیچ چیز را نباید با خود ببری، حاجی دلش را برداشته بود و می خواست اینجا بماند ، شاهد دلش را می گذاشت تا برود ، داغ شده بود داغ داغ داغ ... قصه هر لحظه سخت تر می شد و شاهد داغ تر اما نمی دانم خنکای عشق در این میان چه کرده بود که شاهد با این همه داغی هنوز آتش نگرفته بود، معشوق دستور کرده بود که برو و بگذار و بگذر و شاهد باید که اسماعیلش را اینجا ذبح می کرد و می گذاشت و می رفت، ابراهیم حداقل فرصت داشت تا با جسد اسماعیلش وداع کند و او را آنطور که شایسته باشد به خاک بسپارد - هرچند که معشوق اسماعیل را به ابراهیم بخشیده بود- اما شاهد باید اسماعیلش را اینجا رها می کرد و میرفت، ابراهیم می خواست چشمهایش راببندد تا جان کندن اسماعیل را نبیند اما شاهد باید نگاه می کرد، می گذاشت و می گذشت ، داغ شده بود، حاجی می دانست که چه می گذرد بر شاهد ، نمی خواست چشمهای نا آرام شاهد را در آن لحظه واپسین ببیند ، شاید اگر در چشمهای عاشق او نگاه می کرد لحظه ای مردد می شد برای ماندن...

و شاهد می دانست که اگر در چشمهای حاجی نگاه کند دیگر قدم از قدم نخواهد کند ،رو به صورت خوابید روی سیم ها ، صدایش در نمی امد، اگر کسی صدا را میشنید و باز می گشت یا مردد میماند که چه کند همه چیز خراب می شد، شاهد شاید داشت دیوانه می شد، چگونه پایش را بگذارد روی این بدن نحیف که روزها در خاک می پیچد و شبها ....
چه بگویم، چشمهایش را به گمانم بست ، چشمهایش را بست و تصمیم گرفت بدود ، اما نه بدن حاجی درد می گیرد ، آرام آرام شاهد ، باید آرام بروی تا حاجی درد را احساس نکند ، چند بار مجبور شد چشمهایش را باز کند ، تا روی صورت کسی پا نگذارد ، اما دیده ها آنقدر تلخ بودند که چیزی به خاطرش نماند.نمی دانم در همین فکر ها بود ، شاید هزار تیغ بدتر از آنکه در تن حاجی فرو می رفت در دل شاهد جا خوش می کرد ، چگونه نمی دانم ، اما چشم که باز کرد گذشته بود، صدا کرد ، حاجی ، کسی جواب نداد ، حاجی میشنید که صدایش می کنند ، اما اگر با آن صدای درد آلود با آن صدای آغشته به درد پاسخ می داد دیگر مگر شاهد نای حرکت داشت یا دل کندن ، گذشته بودند ، داشت آتش می گرفت اما روی قلبش چیزی مانند یخ در حال آب شدن بود ، شاهد داشت زلال می شد، او قدر این زیر پا گذاشتن را خوب فهمیده بود و آنجا که داشت مثل یخ آب می شد، همانجایی بود که قلبش بود، زلال شده بود ، تا کجا به پشت باز می گشت نمی دانم ، نمی دانم آیا مین ها منفجر شدند یا نه ، نمی دانم بدن حاجی تکه تکه شد یا نه ، نمی دانم شاهد با حاجی روبوسی کرده بود یا نه ، اما یک چیز را خوب می دانم و آن این است که برای رفتن قدرتی بیشتر از ماندن لازم است و حاجی با نگاهش همه قدرتش را به شاهد داده بود ، "برو برو ، می دانم که برای رفتن نیرویی بیش از ماندن نیاز داری ..."

همیشه دل کندن از دلدادن سخت تر است ، وقتی دل می دهی اولِ دلبستگیست ، اما وقتی دل می کنی به همه چیز دلبسته ای ...

گفتم که "می دانم برای رفتن به نیرویی نیاز داری که برای ماندن بدان نیازی نیست".  

|+| نوشته شده توسط شاهد در چهارشنبه 8 خرداد 1387 و ساعت 09:05 ق.ظ | نظرات