تبلیغات
شنیدنی
صدا و تصویر مظفرالدین شاه _ نخست وزیر شاه قاجار - وزیر امور خارجه شاه قاجار _آخرین خبرها از دنیای رادیو - آشنایی با رادیوهای جهان در وبلاگ  شنیدنی  ...... وبلاگ شنیدنی را هرروز ببینید و بشنوید
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

روایتی از تاریخ شفاهی رادیو

از گویندگی‌ در رادیو تا نمایندگی‌ مجلس‌

رضا سجادی

مصاحبه‌ با سید رضا سجادی‌

 آنچه‌ در پی‌ می‌آید خلاصه‌ متن‌ مصاحبه‌ با سید رضا سجادی‌ از گویندگان‌ پیشین ‌رادیو ایران‌؛ شهردار شهرهای‌ مشهد، اصفهان‌ و رشت‌؛ سرپرست‌ شهرداریهای‌ استان‌ خوزستان‌؛ مدیركل‌ رادیو ایران‌ و یك‌ دوره‌ نمایندة‌ مجلس‌ شورای‌ ملی‌(دورة‌ 23) است‌. ویژگی‌ عمدة‌ خاطرات‌ مصاحبه‌شونده‌، در مقایسه‌ با بسیاری‌ از خاطرات‌ مشابه‌، اكتفا به‌ تجارب‌ و دانسته‌های‌ شخصی‌ و اجتناب‌ از وسوسة‌ تحلیل‌، داوری‌ و كلی‌گویی‌ است‌.

من‌ تشكر از شما، لطفاً در مورد معرفی‌ خود و خانواده‌، به‌ ویژه‌ پدرتان‌ مرحوم‌ آقا مصطفی‌سرابی‌، مطالبی‌ بیان‌ كنید.

 خانوادة‌ ما از پانصد و اندی‌ سال‌ پیش‌ همه‌ در كسوت‌ روحانیت‌ و اهل‌ علم‌ بودند. پدربزرگم‌ حاج‌ میرزا مرتضی‌ سرابی‌ خراسانی‌ از مجتهدان‌ مشهور خراسان‌ بود كه ‌پس‌ از تحصیل‌ نزد مرحوم‌ آخوند ملا محمدكاظم‌ خراسانی‌ از نجف‌ به‌ مشهد آمد و در مدرسة‌ نواب‌ و مدرسة‌ فاضل‌خان‌ این‌ شهر به‌ تدریس‌ پرداخت‌. پدرم‌ حاج‌ میرزا مصطفی‌ سرابی‌ بعد از انقلاب‌ مشروطیت‌ چون‌ آزادیخواه‌ و اهل‌ نطق‌ و بیان‌ بود به ‌تهران‌ آمد. من‌ هم‌ كه‌ اكنون‌ در حضور شما هستم‌ در سال‌ 1299 به‌ دنیا آمدم‌.

  چطور شد كه‌ بهرام‌ شاهرخ‌ پسر ارباب‌ كیخسرو برای‌ گویندگی‌ بخش‌ فارسی‌ رادیوی‌ آلمان انتخاب‌ شد؟

 در این‌ مورد ابتدا باید عرض‌ كنم‌ كه‌ بعد از قبولی‌ من‌ در امتحان‌ گویندگی‌ رادیو، ممتحن‌ آلمانی‌ از متین‌دفتری‌ درخواست‌ كرد اجازه‌ دهد مرا با خود به‌ آلمان‌ ببرد؛ چون‌ صدایم‌ را فوق‌العاده‌ تشخیص‌ داده‌ بود. متین‌دفتری‌ گزارش‌ این‌ مطلب‌ را به‌رضاشاه‌ داد و شاه‌ در پاسخ‌ به‌ او گفته‌ بود: «اگر در كار گویندگی‌ خوب‌ است‌ چرا برای‌خودمان‌ نباشد و بنابراین‌، اجازه‌ نداده‌ بود.»

در روزهای‌ پایانی‌ سال‌ 1319 قرار شد رضاشاه‌ به‌ مناسبت‌ تحویل‌ سال‌ نو از رادیو برای‌ مردم‌ پیام‌ بفرستد. من‌ هم‌ با وسایل‌ ابتدایی‌ آن‌ روز، كه‌ یك‌ میكروفون‌ و یك‌ دستگاه‌ ضبط‌صوت‌ بود، به‌ كاخ‌ گلستان‌ رفتم‌ و بعد از شرفیابی‌ در اتاق‌ دفتر، درحالی‌ كه‌ در كنار رضاشاه‌ ایستاده‌ بودم‌، میكروفون‌ را به‌ دست‌ گرفتم‌ و گفتم‌: «سال‌تحویل‌ شد؛ اكنون‌ اعلیحضرت‌ شاهنشاه‌ سخنرانی‌ می‌كنند.» در این‌ موقع‌، شاه‌ از روی‌ كاغذی‌ كه‌ در دست‌ داشت‌ كه‌ در سه‌ جملة‌ كوتاه‌ مطالبی‌ در تبریك‌ سال‌ نو، شادی‌ و سرافرازی‌ ملت‌ و امید به‌ امنیت‌ و آسایش‌ قرائت‌ كرد. بعد از پایان‌ مطلب‌، در حالی‌ كه‌ من‌ مشغول‌ جمع‌آوری‌ سیم‌ برق‌ بودم‌ خطاب‌ به‌ من‌ گفت‌: «صدای‌ خوبی‌ داری‌. می‌خواستند تو را به‌ آلمان‌ ببرند ولی‌ من‌ اجازه‌ ندادم‌. هر روز صدای‌ تو را از رادیو گوش‌ می‌دهم‌؛ بسیار خوب‌ است‌؛ ادامه‌ بده‌ تا پیشرفت‌ هم‌ بكنی‌.»

چندی‌ بعد، بهرام‌ شاهرخ‌، پسر ارباب‌ كیخسرو برای‌ گویندگی‌ بخش‌ فارسی‌ رادیوی‌ آلمان‌ انتخاب‌ شد و ما هر روز صدای‌ او را می‌شنیدیم‌ كه‌ می‌گفت‌: «اینجا برلن‌، اینجا برلن‌ است‌.» و او تا پایان‌ جنگ‌، گویندة‌ رادیوی‌ آلمان‌ هیتلری‌ بود.

                                    

آشنایی‌ شما و خانواده‌تان‌ با قوام‌السلطنه‌ باید قدیمی‌ باشد، این‌ طور نیست‌؟

 درست‌ است‌. قوام‌السلطنه‌ با پدربزرگ‌ و پدرم‌ از قدیم‌ آشنا بود. می‌دانید مدتی‌ كه‌ ایشان‌ والی‌ خراسان‌ شده‌ بود تا زمان‌ كودتای‌ سید ضیاءالدین‌ طباطبایی‌ حاكم‌ مطلق‌ خراسان‌ بود. من‌ همیشه‌ در دولتهای‌ او بعد از شهریور 1320، آماده‌ بودم‌ اعلامیه‌های‌ قوام‌السلطنه‌ را بخوانم‌ و خودش‌ هم‌ در این‌ امر پافشاری‌ می‌كرد؛ گفته‌ بود غیر از سجادی‌ كسی‌ نباید نوشتة‌ مرا بخواند. در كابینة‌ دوم‌ قوام‌ بعد از پایان‌ غائلة‌ آذربایجان ‌اولین‌ كسی‌ كه‌ با ارتش‌ به‌ آذربایجان‌ رفت‌ من‌ بودم‌.

   چه‌ خاطراتی‌ از دوران‌ نخست‌وزیری‌ رزم‌آرا دارید؟

 یكی‌ از خاطراتم‌ مربوط‌ می‌شود به‌ نطق‌ رزم‌آرا در مجلس‌ شورای‌ ملی‌. می‌دانید كه ‌پس‌ از تشكیل‌ دولت‌ رزم‌آرا، دكتر مصدق‌ و دیگر یاران‌ او شدیداً به‌ رزم‌آرا در مجلس‌حمله‌ می‌كردند و مطالب‌ تندی‌ در مخالفت‌ با او ایراد می‌شد. روز سوم‌ دی‌ ماه‌ سال ‌1329 از نخست‌وزیری‌ به‌ من‌ اطلاع‌ دادند كه‌ رزم‌آرا با شما كار دارد؛ فوراً بروید پیش‌ او. چون‌ فاصلة‌ ادارة‌ تبلیغات‌، كه‌ در میدان‌ ارك‌ بود، تا نخست‌وزیری‌ زیاد نبود خیلی‌زود خود را به‌ رزم‌آرا رساندم‌. این‌ درست‌ موقعی‌ بود كه‌ او عازم‌ حركت‌ به‌ سوی‌ مجلس‌ شورای‌ ملی‌ شده‌ بود. رزم‌آرا نوشته‌ای‌ را به‌ دستم‌ داد و گفت‌: «رضا، این ‌نطقی‌ است‌ كه‌ در مجلس‌ ایراد خواهم‌ كرد و می‌دانم‌ كه‌ دردسرهایی‌ برایم‌ فراهم ‌خواهد ساخت‌؛ با این‌ وصف‌، از مجلس‌ به‌ تو اطلاع‌ خواهم‌ داد كه‌ نطق‌ را از رادیو بخوانی‌. فعلاً برو و آن‌ را مرور كن‌ و منتظر خبر من‌ باشد.»

دكتر آزموده‌، سرهنگ‌ غضنفری‌ و سرهنگ‌ علی‌اكبر مهتدی‌ همراه‌ رزم‌آرا به ‌مجلس‌ رفتند. من‌ هم‌ به‌ ادارة‌ تبلیغات‌ برگشتم‌ و در دفتر كارم‌ مشغول‌ شدم‌. یك‌ ساعت‌ بعد از ظهر اكباتانی‌ رئیس‌ بازرسی‌ مجلس‌ تلفن‌ كرد و بعد از مكالمة‌ كوتاهی‌گفت‌: «با نخست‌وزیر صحبت‌ كن‌.» رزم‌آرا پشت‌ تلفن‌ گفت‌: «رضا، خود را آماده‌ كن‌ و برو نطق‌ را از رادیو قرائت‌ كن‌.» البته‌ تمام‌ مطالب‌ آن‌ نطق‌ در خاطرم‌ نیست‌ ولی ‌مضمون‌ كلی‌ این‌ بود:

ایرانی‌ كه‌ نمی‌تواند یك‌ لولهنگ‌ بسازد، چگونه‌ می‌خواهد صنعت‌ نفت‌ را ملی‌ كند و خودش‌ ادارة‌ آن‌ را به‌ دست‌ بگیرد. ما كه‌ نمی‌توانیم‌ یك‌ كارخانة‌ سیمان‌ را با پرسنل‌خودی‌ اداره‌ نماییم‌، با كدام‌ وسیله‌ و ابزار می‌خواهیم‌ نفت‌ را هم‌ استخراج‌ كنیم‌ و هم ‌بفروشیم‌. 

و در پایان‌ هم‌ گفت‌: «ملی‌ كردن‌ صنعت‌ نفت‌ بزرگ‌ترین‌ خیانت‌ است‌.»

به‌ هر حال‌، همین‌ نطق‌ كه‌ چند بار از رادیو پخش‌ شد موجب‌ گردید به‌ دعوت ‌آیت‌الله‌ كاشانی‌ میتینگ‌ عظیمی‌ در میدان‌ بهارستان‌ تشكیل‌ شود و مردم‌ با شدیدترین‌ احساسات‌، مخالفت‌ خود را با رزم‌آرا و بیانات‌ او اعلام‌ كنند. بعد هم‌ حوادث‌ دیگری ‌به‌ وقوع‌ پیوست‌ و رزم‌آرا ترور شد.

  در روز 16 اسفند 1329 شما چه‌ می‌كردید و چه‌ خاطره‌ای‌ از این‌ روز دارید؟

 در این‌ روز، من‌ ساعت‌ ده‌ صبح‌ به‌ نخست‌وزیری‌ رفته‌ بودم‌. در آنجا اسدالله‌ علم‌ وزیر كار را دیدم‌ كه‌ گفت‌: «منتظر نخست‌وزیر هستم‌؛ باید همراه‌ ایشان‌ به‌ مجلس‌ ختم ‌آیت‌الله‌ فیض‌ در مسجد شاه‌ برویم‌» و این‌ در حالی‌ بود كه‌ طبق‌ قرار قبلی‌ من‌ باید با رزم‌آرا ملاقات‌ می‌كردم‌. رزم‌آرا به‌ من‌ گفته‌ بود: «قرار است‌ عده‌ای‌ از استادان‌ بیایند و در مورد نطق‌ رادیویی‌ من‌ تفسیر بنویسند.» او به‌ من‌ گفته‌ بود: «باید تو هم‌ در جلسه‌ حضور داشته‌ باشی‌ و پس‌ از تهیة‌ مطلب‌ فوراً به‌ رادیو بروی‌ و آن‌ را برای‌ مردم ‌بخوانی‌.» وقتی‌ كه‌ علم‌ حرفش‌ تمام‌ شد از رئیس‌ دفتر نخست‌وزیر پرسیدم‌: «تكلیف ‌من‌ چیست‌؟ بمانم‌ یا بروم‌؛» او گفت‌: «آقای‌ نخست‌وزیر به‌ این‌ مراسم‌ خواهند رفت‌ و معلوم‌ نیست‌ چه‌ زمان‌ طول‌ بكشد. به‌ همین‌ جهت‌ اگر آقایان‌ استادان‌ هم‌ بیایند به‌ طور حتم‌ جلسه‌ به‌ روز دیگری‌ موكول‌ خواهد شد.» به‌ این‌ ترتیب‌، من‌ هم‌ به‌ ادارة‌ تبلیغات‌ برگشتم‌. در این‌ فاصله‌ كه‌ به‌ ادارة‌ تبلیغات‌ می‌رفتم‌ رزم‌آرا ترور شد چون‌ هنگامی‌ كه ‌می‌خواستم‌ وارد اداره‌ شوم‌ نگهبان‌ اداره‌ با شتاب‌ پیش‌ من‌ آمد و گفت‌: «رزم‌آرا را كشتند!»

 دكتر مصدق‌ در خاطرات‌ خود به‌ تفصیل‌ در مورد قطع‌ رابطه‌ و بستن‌ كنسولگریهای‌ انگلستان‌ در ایران‌ مطالبی‌ بیان‌ كرده‌ و تلویحاً باقر كاظمی‌ و دكتر قاسم‌زاده‌ را عامل‌ رساندن‌ این‌ خبر به‌ سفارت‌ انگلستان‌ قلمداد كرده‌ است‌. 

بله، دكتر مصدق‌ در خاطرات‌ خود، ضمن‌ اشاره‌ به‌ این‌ مطلب‌، نوشته‌اند كه‌: «من‌ از وزیر خارجه‌ [باقر كاظمی‌] سؤال‌ كردم‌ چه‌ كسی‌ این‌ خبر را به‌ سفارت‌ انگلیس‌ داد؟» آقای‌ كاظمی‌ گفتند: «مشاوری‌ داریم‌ به‌ نام‌ دكتر قاسم‌زاده‌. من‌ مطلب‌ را به‌ او گفتم‌؛ حتماً او خبر را داده‌  است‌.» بعدها در این‌ مورد از آقای‌ عزالدین‌ كاظمی‌ فرزند باقر كاظمی‌ سؤال‌ كردم‌. جواب‌ ایشان‌ چنین‌ بود: «به‌ طور اصولی‌ تا زمانی‌ كه‌ مطلب‌ از رادیو پخش‌ نمی‌شد سفارت‌ انگلیس‌ از موضوع‌ مطلع‌ نمی‌شد. علاوه‌ بر این‌، پدرم‌ در نتیجه‌ تجربة‌ سیاسی‌ و آشنایی‌اش‌ با روابط‌ بین‌المللی‌ بر این‌ اعتقاد بود كه‌ وزارت‌خارجه‌ وظیفه‌اش‌ ایجاد رابطه‌ با دولتهاست‌ نه‌ قطع‌ رابطه‌. به‌ همین‌ مناسبت‌ هم‌ در بعضی‌ مسائل‌ با دكتر مصدق‌ اختلاف‌ سلیقه‌ داشت‌.»

البته‌، سالها بعد، دكتر غلامحسین‌ مصدق‌ فرزند دكتر محمد مصدق‌ در منزل‌ دكتر غلامحسین‌ صدیقی‌، در یك‌ جمع‌ دوستانه‌ و در حضور دیگران‌، به‌ من‌ گفت‌: «پدرم‌چند بار گفتند كه‌ رضا سجادی‌ بی ‌تقصیر بود و من‌ از او خجالت‌ می‌كشم‌ چون‌ بی‌جهت‌ به‌ او تهمت‌ زدم‌. بنابراین‌، از این‌ جهت‌ تو تبرئه‌ هستی‌. به‌ او گفتم‌: «ای‌ كاش‌ ایشان‌ در آثار خودشان‌ اشاره‌ای‌ به‌ این‌ مطلب‌ می‌كردند.» در جواب‌ گفت‌: «نه‌، همان ‌بهتر كه‌ آن‌ را ننوشتند زیرا به‌ نفع‌ تو نبود.»

□ چه‌ خاطراتی‌ از دوران‌ كوتاه‌ نخست‌وزیری‌ قوام‌ در اواخر تیر 1331 دارید؟

پس‌ از اینكه‌ دكتر مصدق‌ مرا از نزد خود راند و حقوقم‌ را قطع‌ كرد چون‌ بیكار شده ‌بودم‌، روزها به‌ دیدار دوستان‌ و شخصیتهای‌ آن‌ ایام‌، از جمله‌ هفته‌ای‌ یكی‌ دو روز برای‌ احوال‌پرسی‌ به‌ خانة‌ قوام‌السلطنه‌، می‌رفتم‌. این‌ رفت‌ و آمد ادامه‌ داشت‌ تا روز 25 تیر ماه‌ 1331. آن‌ روز از صبح‌ اخبار مختلفی‌ در شهر بین‌ مردم‌ شایع‌ بود از جمله ‌اینكه‌ مصدق‌ استعفا داده‌ است‌. من‌ هم‌ برای‌ احوال‌پرسی‌ و كسب‌ اطلاع‌ به‌ منزل ‌قوام‌السلطنه‌ رفته‌ بودم‌. موقعی‌ كه‌ وارد اتاقی‌ شدم‌ كه‌ قوام‌ معمولاً در آنجا از مراجعان ‌پذیرایی‌ می‌كرد، متوجه‌ شدم‌ كه‌ قوام‌ برافروخته‌ مشغول‌ مكالمة‌ تلفنی‌ است‌. سلام‌ و عرض‌ ادب‌ كردم‌. با اشاره‌ اجازه‌ داد كه‌ بنشینم‌. در اینجا ناچارم‌ با قید قسم‌ بگویم ‌آنچه‌ را كه‌ در این‌ مورد می‌نویسم‌ حقیقت‌ محض‌ است‌ و كوچك‌ترین‌ مطلبی‌ را خلاف‌ واقع‌ نمی‌گویم‌. قوام‌ به‌ مخاطب‌ خود می‌گفت‌: «آقا كاری‌ است‌ خود مصدق‌ شروع‌ كرده‌؛ خودش‌ باید تمام‌ كند.»

ساعت‌ نزدیك‌ به‌ 11 صبح‌ بود تلفن‌ پشت‌ سر هم‌ زنگ‌ می‌زد و بعد هم‌ به‌ تدریج‌ افراد مختلفی‌ وارد می‌شدند. خوب‌ به‌ خاطر دارم‌ كه‌ قوام‌ به‌ همة‌ كسانی‌ كه‌ وارد می‌شدند با تأكید همان‌ مطلب‌ را به‌ اشكال‌ مختلف‌ تكرار می‌كرد و می‌گفت‌: «كاری ‌نكنید كه‌ مشكلات‌ مملكت‌ روزبه‌روز بیشتر شود.» ولی‌ مراجعان‌ دست‌ بردار نبودند و طوری‌ سخن‌ می‌گفتند كه‌ مصدق‌ رفته‌ و عن‌قریب‌ قوام‌السلطنه‌ نخست‌وزیر می‌شود، تا آنجا كه‌ موضوع‌ رأی‌ اعتماد را مطرح‌ می‌كردند و صحبت‌ از تعداد وكلایی‌ بود كه‌ به‌ قوام‌ رأی‌ تمایل‌ خواهند داد. فردای‌ آن‌ روز كه‌ پنجشنبه‌ بود مجلس‌ در یك‌ جلسه‌ سرّی‌ با حضور چهل‌ و دو نماینده‌ تشكیل‌ شد و از این‌ عده‌ چهل‌ نفر به ‌زمامداری‌ احمد قوام‌ رأی‌ تمایل‌ دادند.

بعدازظهر آن‌ روز منزل‌ قوام‌السلطنه‌ پر از جمعیت‌ بود. دسته‌های‌ گل‌ از سوی‌ افراد مختلف‌ تقدیم‌ می‌شد. از طرفی‌، شاه‌ هم‌، با توجه‌ به‌ رأی‌ تمایل‌ مجلس‌، فرمان ‌نخست‌وزیری‌ قوام‌ را به‌ وسیلة‌ حسین‌ علاء وزیر دربار فرستاده‌ بود.

ساعت‌ حدود نه‌ شب‌ بود. می‌شنیدم‌ كه‌ قوام‌ به‌ علاء می‌گفت‌: «این‌ بر خلاف‌ سنت‌ و بر خلاف‌ رویه‌ است‌: شاه‌ باید كسی‌ را كه‌ به‌ او رأی‌ تمایل‌ داده‌اند احضار كند و آن‌ شخص‌ قبولی‌ خود را اعلام‌ دارد، شرایط‌ خود را بگوید تا، در صورت‌ موافقت ‌شاه‌، فرمان‌ صادر بشود. این‌ عجله‌ برای‌ چیست‌، چرا؟ بالاخره‌ علاء رفت‌. خانه‌ قوام‌ هم‌ تا ساعت‌ 11 شب‌ پر از جمعیت‌ بود و همه‌ تبریك‌ می‌گفتند.»

بالاخره‌ اكبرخان‌ مستخدم‌ معروف‌ قوام‌ اعلام‌ كرد، آقایان‌ تشریف‌ ببرند، چون‌ آقا خسته‌ شده‌اند ــ هنگامی‌ كه‌ منزل‌ قوام‌ خالی‌ از جمعیت‌ شد، من‌ كه‌ بیكار بودم‌، قرار شد شب‌ را در آنجا بخوابم‌. اكبرخان‌ وسائل‌ استراحت‌ مرا فراهم‌ كرد.

صبح‌ فردا ساعت‌ هشت‌ صبح‌ قوام‌ مرا احضار كرد و گفت‌: «می‌روی‌ رادیو این‌ اعلامیه‌ را می‌خوانی‌.» بعد گفت‌: «نه‌، صبر كن‌، اول‌ من‌ می‌روم‌ دربار و برمی‌گردم‌، ولی‌ شما اعلامیه‌ را مطالعه‌ كن‌.» ساعت‌ یازده‌ و نیم‌ قوام‌ از دربار آمد. مرا احضار كرد و پرسید: «اعلامیه‌ را مطالعه‌ كردی‌؟» گفتم‌: «بله‌، قربان‌؛ ولی‌ این‌ شعر منوچهری‌ كه‌ در آخر آن‌ نوشته‌اید كشتیبان‌ را سیاستی‌ دگر آمد اصلش کشتنیان است. گفت: «می دانم، پسر آقاسیدمصطفی! می دانم! ولی اصطلاح‌ «كشتیبان‌» بهتر است‌. برو از رادیو بخوان‌.» من‌ به‌ جای‌ آنكه‌ به‌ رادیو بروم‌ ابتدا به‌ دربار رفتم‌. در آن‌ موقع‌ دكتر احمد هومن‌ معاون‌ وزارت‌ دربار بود. به‌ وسیله‌ ایشان‌ اجازه‌ شرفیابی‌ خواستم‌. اجازة ‌شرفیابی‌ داده‌ شد. وارد شدم‌، تعظیم‌ كردم‌. شاه‌ گفت‌: «برای‌ اعلامیه‌ آمده‌اید؟ می‌دانم‌ كه‌ خیلی‌ تند است‌ ولی‌ نخست‌وزیر مرا متقاعد كرد؛ حالا برو بخوان‌ ببینم‌، خدا چه‌ می‌خواهد.» من‌ هم‌ به‌ رادیو رفتم‌ و اعلامیه‌ را خواندم‌ و می‌دانید كه‌ چه ‌غوغایی‌ به‌ راه‌ افتاد. جمعه‌ و شنبه‌ منزل‌ قوام‌ پر از جمعیت‌ بود.

قوام‌السلطنه‌، به‌ محض‌ انتصاب‌ به‌ نخست‌وزیری‌، عباس‌ اسكندری‌ و حسن‌ ارسنجانی‌ را به‌ معاونت‌ خود انتخاب‌ كرد. قرار شد سرتیپ‌ صفاری‌ هم‌ شهردار تهران ‌باشد. در یكی‌ از آن‌ روزها، ساعت‌ حدود 9 صبح‌ بود كه‌ قوام‌السلطنه‌ دستور داد سرلشكر مهدیقلی‌ علوی‌ مقدم‌ فرماندار نظامی‌ با او ملاقات‌ كند. پس‌ از حضور علوی‌ مقدم‌، قوام‌السلطنه‌ به‌ او دستور داد: «فوراً سید ابوالقاسم‌ كاشانی‌ را به‌ مسئولیت‌ من‌ بازداشت‌ كنید.» این‌ مطلب‌ را در حضور جمعی‌ كه‌ آنجا بودند، و من‌ هم‌ از جملة‌ آنان‌ بودم‌، گفت‌.

در همین‌ ساعات‌، افرادی‌ از خارج‌ وارد خانة‌ قوام‌ می‌شدند و می‌گفتند شهر شلوغ‌ است‌. ساعت‌ 10 صبح‌ علوی ‌مقدم‌ وارد اتاقی‌ شد كه‌ نخست‌وزیر با عده‌ای‌ دیگر نشسته‌ بودند و، پس‌ از ادای‌ احترام‌ نظامی‌، گفت‌: «قربان‌، شرفیاب‌ شدم‌ و به‌ عرض ‌رساندم‌. اعلیحضرت‌ فرمودند قدری‌ تأمل‌ كنید. قوام‌السلطنه‌، در حالی‌ كه‌ خون‌ در رگهایش‌ جمع‌ شده‌ بود، با فریاد گفت‌: «تو... خوردی‌ دستور مرا به‌ عرض‌ رساندی‌. مسئولیت‌ با من‌ است‌. از این‌ پس‌ خودشان‌ بقیة‌ كارها را انجام‌ دهند!» بعد هم‌ رو به ‌اكبرخان‌ كرد و گفت‌: «لوازم‌ مرا بردار تا به‌ خانة‌ معتمدالسلطنه‌ بروم‌.» لباس‌ خود را پوشید و به‌ منزل‌ برادرش‌ در شمیران‌ رفت‌ و ساعت‌ 5/1 بعدازظهر همان‌ روز استعفای‌ خودش‌ را نزد شاه‌ فرستاد. بعد هم‌ به‌ طوری‌ كه‌ می‌دانید وقایع‌ سی‌ تیر پیش‌ آمد. شاه‌ استعفای‌ قوام‌ را پذیرفت‌ و دكتر مصدق‌ مجدداً به‌ نخست‌وزیری‌ منصوب‌شد.

  در مورد واقعة‌ كودتای‌ 28 مرداد و فعالیتهای‌ خود در دوران‌ نخست‌وزیری‌ سپهبد زاهدی‌ توضیح‌ دهید.

  چند روز قبل‌ از 28 مرداد، وحشت‌ من‌ زیادتر شده‌ بود. به‌ همین‌ دلیل‌ با عده‌ای‌ در محلی‌ واقع‌ در خیابان‌ تخت‌جمشید در زیرزمین‌ رستوران‌ لوكولوس‌ به‌ سر می‌بردم‌. روز 28 مرداد در ساعت‌ 6 صبح‌ به‌ ما خبر دادند محل‌ خود را ترك‌ كنید. من‌ هم‌ كه ‌خانه‌ و كاشانه‌ای‌ نداشتم‌ از آنجا به‌ منزل‌ آقا احمد طباطبایی‌ كه‌ از دوستان‌ نزدیك‌ بود رفتم‌. ساعت‌ 11 صبح‌ دوست‌ نزدیكم‌ سرهنگ‌ رضا زاهدی‌، كه‌ بعدها سپهبد هم‌ شد و همیشه‌ در معیت‌ زاهدی‌ها (پدر و پسر) به‌ سر می‌برد، از طریق‌ طباطبایی‌ به‌ من‌ اطلاع‌ داد: «جایی‌ نرو تا یك‌ اتومبیل‌ جیپ‌ بیاید و تو را سوار كند. همان‌طور كه‌ گفتم‌، هنوز نگران‌ و سرگردان‌ و از آیندة‌ خود بیمناك‌ بودم‌.

چند دقیقة‌ بعد، افسری‌ با یك‌ جیپ‌ ارتشی‌ آمد و مرا به‌ محل‌ رادیو در میدان‌ ارك‌ برد. دكتر شروین‌، مصطفی‌ كاشانی‌ و میراشرافی‌ آنجا حضور داشتند و هر كدام‌ مطالبی‌ را از میكروفون‌ رادیو عنوان‌ می‌كردند تا اینكه‌ فضل‌الله‌ زاهدی‌ با عده‌ای‌ وارد استودیو شدند. زاهدی‌ به‌ محض‌ ورود خطاب‌ به‌ من‌ گفت‌: «رضا، میكروفون‌ را بگیر و بگو اینجا تهران‌ است‌.» من‌ هم‌ انجام‌ وظیفه‌ كردم‌ و گفتم‌: «اینجا تهران‌ است‌. من‌ رضا سجادی‌ هستم‌. تیمسار زاهدی‌ تشریف‌ آورده‌اند. در این‌ موقع‌، میراشرافی‌ میكروفون‌ را از دست‌ من‌ گرفت‌ و با لحنی‌ تند شروع‌ به‌ بیان‌ مطالبی‌ كرد. هنوز چند جمله‌ نگفته‌ بود كه‌ زاهدی‌ میكروفون‌ را از دست‌ او گرفت‌ و با اشاره‌ به‌ مصطفی‌ كاشانی‌ از او خواست‌ مطالبی‌ بگوید. او هم‌ نزدیک به 15 دقیقه خیلی متین و بدون کوچک ترین اهانتی صحبت کرد. وقایع آن‌ روزها به‌ صورت‌ مقاله‌، رساله‌ و كتاب ‌چاپ‌ و منتشر شده‌؛ اجازه‌ بدهید از توضیح‌ بیشتر خودداری‌ كنم‌.

 

  در كابینة‌ دكتر اقبال‌ چه‌ می‌كردید؟ روابط‌ شما با دكتر اقبال‌ چگونه‌ بود؟

 وقتی‌ كه‌ دكتر اقبال‌ رئیس‌ دانشگاه‌ شد رضا جعفری‌، كه‌ در كابینة‌ زاهدی‌ وزیر فرهنگ‌ بود، ابلاغ‌ ریاست‌ او را امضا نمی‌كرد. دكتر اقبال‌ هم‌، كه‌ از قدیم‌ روابط‌ بسیار نزدیكی‌ با من‌ داشت‌ و قرار بیشتر ملاقاتهای‌ او با افراد در منزل‌ من‌ انجام‌ می‌گرفت‌، از من‌ خواسته‌ بود كه‌ پیش‌ جعفری‌ بروم‌ و ابلاغ‌ او را بگیرم‌.

یك‌ روز پیش‌ جعفری‌ رفتم‌ و ابلاغ‌ ریاست‌ دانشگاه‌ را برای‌ دكتر اقبال‌ گرفتم‌ و به ‌او دادم‌. زمانی‌ كه‌ صمصام‌ استاندار كرمان‌ بود، وقتی‌ به‌ تهران‌ آمده‌ بود و قرار بود من ‌برای‌ صرف‌ ناهار به‌ منزل‌ او بروم‌، به‌ دكتر اقبال‌ تلفن‌ كردم‌ چون‌ می‌خواستم‌ او را ببینم‌. گفت‌: «در منزل‌ صمصام‌ همدیگر را خواهیم‌ دید.» آن‌ روز صمصام‌ مهمانان ‌دیگری‌ هم‌ داشت‌: دكتر عبدالحسین‌ راجی‌ و دكتر علی‌ وكیلی‌ آنجا بودند. دكتر اقبال ‌هم‌ قبل‌ از صرف‌ غذا به‌ جمع‌ پیوست‌ و به‌ محض‌ ورود اعلام‌ كرد رفقا كار من‌ تمام‌ شد و به‌ زودی‌ فرمان‌ نخست‌وزیری‌ خواهم‌ گرفت‌. در كابینة‌ من‌ دكتر راجی‌ وزیر بهداری‌ و جهانشاه‌خان‌ وزیر كشور است‌. دكتر وكیلی‌ هم‌ كه‌ اهل‌ كار دولتی‌ نیست‌ و جای‌«داش‌ رضا» هم‌ معلوم‌ است‌.

چند روزی‌ گذشت‌ ولی‌ از تغییرات‌ خبری‌ نشد. جهانشاه‌خان‌ از من‌ دعوت‌ كرد كه‌ با او به‌ كرمان‌ بروم‌. چون‌ ایام‌ عید نزدیك‌ بود من‌ هم‌ به‌ كرمان‌ رفتم‌ و روز اول‌ فروردین ‌به‌ تهران‌ برگشتم‌.

در چهارم‌ فروردین‌ 1336 دسته‌ای‌ از راهزنان‌ مسلح‌ به‌ سركردگی‌ دادشاه‌ در تنگ ‌سرحد جنوب‌ ایرانشهر به‌ یك‌ اتومبیل‌ حمله‌ كردند و چهار سرنشین‌ آن‌ را كشتند. یكی‌ از مقتولان‌ رئیس‌ اصل‌ چهار كرمان‌ به‌ نام‌ «كارول‌» بود.

فردای‌ روزی‌ كه‌ دكتر اقبال‌ به‌ سمت‌ نخست‌وزیر تعیین‌ شد برای‌ عرض‌ تبریك‌ پیش‌ او رفتم‌ و از وعده‌هایی‌ كه‌ داده‌ بود پرسیدم‌. در جواب‌ گفت‌: «اعلیحضرت‌ با حضور دو نفر بختیاری‌ در هیئت‌ دولت‌ موافقت‌ نكردند. من‌ آقاخان‌ بختیار را به‌ عنوان‌ وزیر كار معرفی‌ كردم‌ ولی‌ اعلیحضرت‌ در مورد جهانشاه‌ گفتند او بهتر است‌ در خوزستان‌ استاندار شود. این‌ مطلب‌ را به‌ اطلاع‌ او برسانید.» گفتم‌: «تكلیف‌ خودم‌ چه‌ می‌شود.؟» گفت‌: «منتظر باش‌؛ فردا خبر می‌دهم‌.» مطلب‌ را به‌ جهانشاه‌خان‌ صمصام‌ اطلاع‌ دادم‌ و او در پاسخ‌ گفت‌: «من‌ به‌ خوزستان‌ نمی‌روم‌.»

چند روز از این‌ ملاقات‌ گذشت‌ تا اینكه‌ دكتر نصرت‌الله‌ كاسمی‌ از من‌ خواست‌ تا دیداری‌ با هم‌ داشته‌ باشیم‌. وقتی‌ كه‌ ایشان‌ را دیدم‌، گفت‌: «قرار بود ابتدا من‌ وزیر فرهنگ‌ بشوم‌ ولی‌ شاه‌ گفته‌ دكتر مهران‌ در سمت‌ خود باقی‌ بماند و من‌ وزیر مشاور و سرپرست‌ تبلیغات‌ باشم‌. من‌ این‌ سمت‌ را به‌ این‌ شرط‌ پذیرفته‌ام‌ كه‌ تو مدیركل‌ تبلیغات‌ باشی‌.» به‌ او گفتم‌: «سه‌ سال‌ است‌ كه‌ در این‌ سمت‌ هستم‌؛ ولی‌ دكتر اقبال ‌حرف‌ دیگری‌ گفته‌ بود.» كاسمی‌ گفت‌: «بنابراین‌، صبر می‌كنیم‌ تا خودش‌ تصمیم‌ بگیرد.»

روز بعد دكتر اقبال‌ كابینة‌ خود را معرفی‌ كرد و ناصر ذوالفقاری‌ را به‌ عنوان‌ معاون ‌نخست‌وزیر و سرپرست‌ تبلیغات‌ تعیین‌ نمود. چندی‌ بعد كه‌ دو حزب‌ ملیون‌ و مردم ‌تشكیل‌ شد، دكتر كاسمی‌ به‌ عنوان‌ وزیر مشاور و دبیركل‌ حزب‌ ملیون‌ منصوب‌ شد ولی‌ در مورد من‌، دكتر اقبال‌ كوچك‌ترین‌ قدمی‌ برنداشت‌. به‌ هر حال‌، بدون‌ توجه‌ به ‌بی‌مهری‌ دكتر اقبال‌ خود را از هرگونه‌ فعالیت‌ سیاسی‌ دور نگاه‌ داشتم‌ و بیشتر وقت‌ خود را در انجمنهای‌ ادبی‌ و با هنرمندان‌ به‌ سر بردم‌.

  چگونه‌ به‌ نمایندگی‌ مجلس‌ انتخاب‌ شدید؟

 چند سال‌ بعد، باقر پیرنیا به‌ سمت‌ استاندار و نایب‌التولیة‌ آستان‌ قدس‌ رضوی‌ در خراسان‌ منصوب‌ شد. در سفری‌ كه‌ او به‌ خارج‌ از كشور رفته‌ بود، در شهریور 1348زلزلة‌ وحشتناكی‌ شرق‌ خراسان‌ را ویران‌ كرد و هزاران‌ كشته‌ و مجروح‌ بر جای ‌گذاشت‌. پیرنیا كه‌ فوراً به‌ محل‌ خدمت‌ خود بازگشته‌ بود، در حالتی‌ كه‌ سخت‌ پریشان‌ وحشتزده‌ بود، از طریق‌ وزارت‌ كشور دعوت‌ كرد كه‌ دیداری‌ با او داشته‌ باشم‌. خوشبختانه‌ در مشهد بودم‌. به‌ ملاقاتش‌ رفتم‌. ابتدا تصور می‌كرد بابت‌ ماجرای‌ شهرداری‌ شیراز از او گله‌ دارم‌ و از همكاری‌ خودداری‌ خواهم‌ كرد؛ در صورتی‌ كه‌ چنین‌ رویه‌ای‌ در ذات‌ من‌ نبود. در پاسخ‌ به‌ او گفتم‌: «برای‌ خدمت‌ به‌ هموطنان‌ آسیب‌دیده‌ حاضرم‌ هر مسئولیتی‌ را بپذیرم‌. بعد هم‌ فردای‌ آن‌ روز به‌ طرف‌ گناباد كه ‌مركز زلزله‌ بود حركت‌ كردم‌. خرابی‌ و مصیبت‌ دلخراش‌ بود. با تمام‌ توان‌، خدمت‌ خود را شروع‌ كردم‌. چند روز بعد ابلاغی‌ صادر شد تا با سمت‌ قائم‌مقام‌ استاندار خراسان‌، در مناطق‌ زلزله‌زده‌ انجام‌ وظیفه‌ كنم‌. بعد هم‌ هویدا نخست وزیر و سپس دکتر حسین خطیبی رئیس جمعیت شیر و خورشید سرخ سمت‌ قائم‌مقامی‌ خود را در آن‌ منطقه‌ به‌ من‌ ابلاغ‌ كردند. مدت‌ سه‌ سال‌ در منطقه‌ بودم‌ و آنچه‌ در توان‌ داشتم‌ با كمك‌ مردم‌ و دیگر مسئولان‌ در مورد ترمیم‌ خرابیها و بعد هم‌ ایجاد بناهای‌ جدید اقدام‌ كردم‌؛ تا اینكه‌ شاه‌ و مقامات‌ دولتی‌ برای‌ بازدید اوضاع‌ به‌ محل‌ آمدند. پس‌ ازچند روز، شاه‌ در حضور نخست‌وزیر و دیگر مقاماتی‌ كه‌ همراه‌ بودند، از جمله‌ دكتر منوچهر اقبال‌، از خدمات‌ و زحمات‌ من‌ قدردانی‌ كرد.

در این‌ بازدیدها، مردم‌ گناباد درخواست‌ كردند كه‌ باید رضا سجادی‌ نمایندة‌ ما در مجلس‌ شورای‌ ملی‌ باشد، مطلبی‌ كه‌ خودم‌ قبلاً از آن‌ اطلاع‌ نداشتم‌. پس‌ از پایان‌ بازدید، شاه‌ و همراهان‌ به‌ دعوت‌ اسدالله‌ علم‌ به‌ بیرجند رفتند، و من‌ در محل‌ مشغول‌ كار خودم‌ شدم‌. فردای‌ آن‌ روز تلفنی‌ به‌ من‌ اطلاع‌ داده‌ شد كه‌ فوراً به‌ بیرجند بروم ‌چون‌ اعلیحضرت‌ فرموده‌اند. ابتدا ناراحت‌ شدم‌ چون‌ فكر كردم‌ دكتر اقبال‌ از اینكه ‌مورد محبت‌ قرار گرفته‌ام‌ سعایت‌ كرده‌ است‌. علت‌ این‌ بود كه‌ بعد از قصه‌ نخست‌وزیری‌ اقبال‌ كه‌ گفتم‌، هیچ‌گاه‌ به‌ او اعتنا نمی‌كردم‌ حتی‌ اگر دو دست‌ خود را هم‌ برای‌ دست‌ دادن‌ به‌ طرف‌ من‌ دراز می‌كرد، همیشه‌ در پاسخ‌ به‌ او می‌گفتم‌: «من‌ با آدمی‌ مثل‌ تو كه‌ قول‌ و فعلت‌ یكی‌ نیست‌ حرفی‌ ندارم‌.» و چون‌ این‌ عمل‌ را در این ‌سفر هم‌ تكرار كرده‌ بودم‌، از عكس‌العمل‌ او بیم‌ داشتم‌. به‌ هر حال‌، ناچار بودم‌ با هلیكوپتری‌ كه‌ آمده‌ بود به‌ بیرجند بروم‌ به‌ محض‌ شرفیابی‌ شاه‌ گفت‌: «به‌ علم‌ گفتم‌: این‌ همه‌ آدم‌ بیكاره‌ را اینجا جمع‌ كرده‌ای‌ ولی‌ سجادی‌ كه‌ آن‌ همه‌ زحمت‌ كشیده‌ چرا او را دعوت‌ نكرده‌ای‌؟» این‌ سخنان‌ برایم‌ بسیار شادی‌بخش‌ بود. بعد هم‌ متوجه‌ شدم‌ كه‌ قرار است‌ در لیست‌ كاندیدای‌ نمایندگی‌ دوره‌ بیست‌ و سوم‌ نام‌ مرا هم‌ برای‌ گناباد بگذارند. به‌ علم‌ گفتم‌: من‌ اهل‌ كار و فعالیتم‌؛ باید استاندار بشوم‌ وكالت‌ به‌ درد من ‌نمی‌خورد.» در پاسخ‌ گفت‌: «عجله‌ نكن‌؛ باید منتظر باشی‌ تا آینده‌.»

به هر حال‌، لیست‌ كاندیداها اعلام‌ شد. و من‌ باید به‌ گناباد برای‌ فعالیت‌ انتخاباتی‌ می‌رفتم‌. معلوم‌ شد دكتر اقبال‌ فتنه‌ كرده‌ و برای‌ گناباد، بانو ایران‌دخت‌ اقبال‌ خواهر خود را وارد لیست‌ كرده‌ است‌؛ ولی‌ از آنجا كه‌ شاه‌ خواسته‌ بود به‌ من‌ لطفی‌ كرده‌ باشد كوشش‌ اقبال‌ به‌ جایی‌ نرسید و من‌ در دورة‌ بیست‌ و سوم‌ از بجنورد، كه‌ آن‌ هم‌ از شهرستانهای‌ خراسان‌ بود، نماینده‌ مجلس‌ شدم‌.

در آن‌ دوره‌، بجنورد دو نماینده‌ داشت‌: خانلر قراچورلو و من‌. در دورة‌ نمایندگی‌ هم‌ تا آنجا كه‌ شرایط‌ آن‌ ایام‌ اجازه‌ می‌داد از خدمت‌ به‌ مردم‌ كوتاهی‌ نمی‌كردم‌ و در عمران‌ و آبادانی‌ بجنورد قدمهایی‌ برداشتم‌ كه‌ در این‌ مورد هم‌ باید اهالی‌ بجنورد اظهارنظر كنند.

 دورة‌ بیست‌ و سوم‌ مجلس‌ شورای‌ ملی‌ از شهریور ماه‌ 1350 آغاز شد و پایان‌ دوره‌ هم‌ شهریور 1354 بود. در شانزدهم‌ فروردین‌ ماه‌ 1354 فرمان‌ انتخابات‌ برای‌ تعیین‌ نمایندگان‌ دوره‌ بیست‌ و چهارم‌ مجلس‌ شورای‌ ملی‌ صادر شد. در همین‌ ایام ‌شاه‌ در سفری‌ به‌ مشهد از كندی‌ کارها، و عدم‌ اجرای‌ برنامه‌های‌ ساختمانی‌ در شهر مشهد اظهار نارضایتی‌ كرد. امیراسدالله‌ علم‌ به‌ عرض‌ شاه‌ رساند كه‌ برای‌ اقدامات‌ اصلاحی‌ ولیان‌ پیشنهاد كرده‌ است‌، اگر اجازه‌ بفرمایید، به‌ رضا سجادی‌ مأموریت ‌داده‌ شود به‌ مشهد بیاید، و این‌ كارها را به‌ عهده‌ بگیرد. شاه‌ در پاسخ‌ گفته‌ بود: قرار بود او را به‌ استانداری‌ كرمان‌ بفرستیم‌؛ ولی‌ اگر این‌ كارها فقط‌ از عهده‌ او برمی‌آید، اشكالی‌ ندارد؛ بیاید تا بعد برایش‌ فكر كنیم‌. من‌ كوچك‌ترین‌ اطلاعی‌ از این‌ مسائل ‌نداشتم‌، تا اینكه‌ مهندس‌ عبدالله‌ ریاضی‌ رئیس‌ مجلس‌ پیغام‌ داد با او در دفترش‌ دیداری‌ داشته‌ باشم‌. مطالبی‌ را كه‌ گفتم‌ او برای‌ من‌ نقل‌ كرد و گفت‌: «البته‌ شما نمایندة ‌مجلس‌ هستید و حقوق‌ و مزایای‌ خود را تا پایان‌ دوره‌ دریافت‌ خواهید كرد؛ ولی‌ امریه ‌صادر شده‌ است‌ كه‌ باید به‌ مشهد بروید و با ولیان‌ همكاری‌ كنید.» در پاسخ‌ گفتم‌: «موضوع‌ مهم‌ همكاری‌ من‌ با ولیان‌ است‌؛ با اطلاع‌ از سوابق‌ او گمان‌ نمی‌كنم‌ اجرای ‌این‌ دستور عملی‌ باشد.» ریاضی‌ گفت‌: «در این‌ مورد هم‌ صحبت‌ شده‌ و همین‌ حالا شما با این‌ شماره‌ تلفن‌ با ولیان‌ صحبت‌ كنید.» بعد هم‌ دستور داد شماره‌ را گرفتند و پس‌ از خوش‌ و بشی‌ كه‌ با ولیان‌ كرد، گوشی‌ تلفن‌ را به‌ دست‌ من‌ داد و گفت‌: «مطالب‌ خودتان‌ را بگویید.» من‌ هم‌ پس‌ از حال‌ و احوال‌ با ولیان‌ به‌ او گفتم‌: «شما از نحوة‌ كار من‌ آگاهی‌ دارید، آیا در واقع‌ با شیوه‌ای‌ كه‌ خودتان‌ دارید ما می‌توانیم‌ با هم‌ همكاری‌كنیم‌؟» كه‌ ولیان‌ در پاسخ‌ گفت‌: «طبق‌ اوامر صادره‌، شما در كارهای‌ خودتان‌ اختیار كامل‌ دارید و اطمینان‌ داشته‌ باشید كه‌ اختلافی‌ پیش‌ نخواهد آمد. در انتظار شما هستم‌.» و بعد هم‌ گفت‌: «امروز انجمن‌ شهر شما را به‌ عنوان‌ شهردار مشهد انتخاب‌كرده‌ است‌.» به‌ این‌ ترتیب‌ یك‌ بار دیگر بعد از سالها شهردار مشهد شدم‌. و این‌خدمت‌ ادامه‌ داشت‌ تا اواخر سال‌ 1356 وظایفی‌ كه‌ به‌ عهده‌ داشتم‌ در حدّ توان‌ انجام ‌می‌دادم‌ ولی‌ به‌ لحاظ‌ جسمی‌ خسته‌ شده‌ بودم‌ به‌ همین‌ دلیل‌ به‌ عنوان‌ مرخصی‌ به ‌تهران‌ آمدم‌. ولیان‌ تلفنی‌ به‌ من‌ گفت‌: «رضا، زدی‌ به‌ چاك‌؟» كه‌ در پاسخ‌ گفتم‌: «دیگر قادر به‌ كار نیستم‌.» بعد هم‌ در وزارت‌ كشور ابلاغی‌ با عنوان‌ مشاور وزیر برایم‌ صادر شد. تا اینكه‌ اوضاع‌ دگرگون‌ شد و مردم‌ انقلاب‌ كردند.

|+| نوشته شده توسط شاهد در شنبه 9 تیر 1386 و ساعت 08:06 ق.ظ | نظرات