تبلیغات
شنیدنی
صدا و تصویر مظفرالدین شاه _ نخست وزیر شاه قاجار - وزیر امور خارجه شاه قاجار _آخرین خبرها از دنیای رادیو - آشنایی با رادیوهای جهان در وبلاگ  شنیدنی  ...... وبلاگ شنیدنی را هرروز ببینید و بشنوید
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

رسول عشق

 

رفتم قطعه هنر مند ها . همه رو دیدم و روبوسی كردم !!! یاد رسول افتادم نفهمیدم كجا بردنش ؟ روزرفتنش نتونستم بیام خونه نوشو بهش تبریک بگم!!!! ...به اطراف نیگا کردم .... رو یه كاغذ مقوای شیرینی زده بودن ...رسول  224 ..عجب !!!

 نه قطعه شهدا و نه هنرمندها ...224.؟؟؟/..

رفتم پیشش دست خالی بودم .. رسیدم دیدم یه پرچم ایران و یه پرچم امام حسین (ع)از دور تو قطعه اش خودنمایی می كنه ...

        

عجب این قطعه محل دفن مادره رسوله !!!!... اون رفت پیش مادرش ...

رسول عاشق مادر بود . عشق اونو با چیزی عوض نمی كرد .. مثل یه طفل رفت تا شبها اگه خوب نخوابه مامانش براش لالایی بخونه ... آغوش گرم مادر عجب حالی داره ... اون رفت تا قیام قیامت بوی مادررو استشمام كنه !!...

و من در این قیل و قال ....عكس گرفتم از رسول مامانی ... عكس .... 

            

   

خراب و خسته و در مونده اومدم خونه ...

نمی دونم چه جوری میم مثل مادرش اومد تو خونه .. چی بگم ... شب شد،

می دونستم دیدنش تو دل غافل من چه غوغایی می كنه .. كلنجار رفتم و آخر رسول پیروز شد ...

 دیدم ... دیدم و دیدم ...

اینقدر دیدم تا اینكه ندیدم ... یعنی می خواستم ببینم نمی شد !!!!! میون منو تصویر دریای نم بود ... نمی شد ....

گوشامو تیز كردم گفتم بزار حرفارو بفهمم ... شنیدم و شنیدم و شنیدم تا دیگه نشنیدم !!! دیگه شنیده هم نمی شد ...

میون منو صدا یه دریا التهاب بود ... یه دنیا از خود بی خبری ... نم و لرز ..

 شست روحم و تن خاك آلوده منو برای یه لحظه.... شست ....

الله اكبر ...

     

 

با هاش تو كارای جنگ آشنا شدم چه می دونستم این آدم اینقدراحساس داره ... با كارای تصویری چهره شد تو كار تصویر جنگ ..

قصه هاش قشنگ بودن ، بیشترش رو خودش می نوشت .

قصه هایی از جنس جنگ خوب خیلی موقع ها خشنه اما خوب ... تو نگو ... رسول من خیلی احساسیه !!!!...

پشت اون قیافه ... اون هنوز دنبال مادرشه!!!! ... مگه بچه ها تو ایرون بزرگ میشن ؟... نه تا آخر عمر بچه می مونن ... و رسول طفل نو پای مادر بود ...

عمری گذشته بود و ......مادر می خواست با همون فرشته كه آوردش بره اما رسول نمی ذاشت هی دوا و دكتر و هی پیگیری اما خوب زور فرشته زیاد بود .....

                                     مادر رفت......................

        

رسول تنها شد، بی پشت و پناه شد .. رسول غصه خورد

هی غصه خورد گریه زیاد بلد نبود ... اومد و اومد قاب كرد قصه هاشو تو قاب فیلم .... میم مثل مادر متولد شد از اشکهای رسول..........................

                                         

اما غصه امونش نمی داد...(دو ر می فا سو لاسی )اون تموم شد ....

دیدی آدم یهو سر به بیابون میزاره ؟

اونم زد به كار، تشنه بود. اكسیژن نبود نفسهاش به شماره افتاد ..... رفت و زد به كربلا رفت نفس كشید آخه آقاش می دونه بی مادری بد دردیه ....

رفت پیش صاحب درد.

 گفت : تو دردی و دوا ، درمونم كن ...  به سفر دوم نرسید ، شفا گرفت .. درمون شد

به به از این درمون ... رسول مامانی جات خوبه ؟

رسیدی به مادرت ؟

مادر چی میگه ؟

میم مثل مادر رو دیده ؟

براش یه جورایی تكراریه من كه می دونم كلك تو حرفای مادرتو ، تو فیلم جا كردی ... خواستی مادر و هم اكتور كنی ؟

مادرا  هنرمند همه دورانن ، تو نمی خواد جوش بزنی ...

رسول فكر نكنی نفهمیدم ؟

خوب فهمیدم، میگم كه نگی نفهمیدم ...

تو دوست داشتی بری بهشت .. هی كار كردی برای بچه های جنگ ... فكر كردی میشه همینجوری رفت به بهشت ...

اما تو رندی رو تموم كردی ... من فهمیدم ...

زود خودتو تو بغل مادر جا كردی تا تو هم بری بهشت ...

   

رسول من غافلم .. رسول من نفهمیدم كه همون جا كه خوابیدی،  طبقه دوم اون مزار طبقه دوم بهشته ...

تو بهشت منزل كردی ؟

ای رند خراباتی ؟

رسول مامانی... جات سبزه ...

تازه میگن باریكلا صد آفرین ... دارن دست می زنن ... 

نمی دونن تو كارت صد آفرینتو از خدا گرفتی ...

پاشو پاشو صبح شد مامان داره بیدارت میكنه ............

یه وقت مثل ما خواب نمونی ؟!!!!..............................

شاهد

 

|+| نوشته شده توسط شاهد در چهارشنبه 23 اسفند 1385 و ساعت 02:03 ق.ظ | نظرات